سلام به همه دوستای خوبم
می خوام تو این پست یکی از شعرهای خانومی خودم رو بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
«« صدا ... »»
در آن جا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
«« من او را دوست دارم ، دوست دارم »»
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بی تاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوجک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستون ها همچو ماران پیچ در پیج
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شست و شو داد
ز خاک ره ، درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا دار خود بود
به زیر پلک ها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلک های نقره آلود
دریغا تا سحرگاه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد می زد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلایی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدای دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمان هاست
هنوزم این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را میشناسی؟
«« من او را دوست دارم ، دوست دارم »»
*** تقدیم به عزیزترین گل زندگیم ...***
پاورقی :
۱ - یکی از دوستان گفته بود :::: گاهی وقت ها رفتن دلیلش با دیگران بودن نیست...باور کن
من در خاشیه گفته بودم که من با اجازه گلکم شعر های غمناک می نویسم.
۲ - من مطالبم رو از نویسنده ها و شعرای مختلف می نویسم.